خرید بک لینک
کلاس پنجم که بودم یه خانم ناظم داشتیم به چه ترسناکی! تمام بچه ها تو دلشون بهش میگفتن: خانوم شلیته اینکه میگم تو دلشون بخاطر اینکه اگه کسی بهش می رسوند اونی که این حرفو زده بود به مرگی کاملا طبیعی جان به جان آفرین تسلیم میکرد

منم از این " تمام بچه ها " مستثنی نبودم و از میزان شلیته بودن ایشون واقعا در عذاب بودم...

یه روز معلممون به دلیلی نامشخص نیومد کلاس. اینقد تو حیاط مدرسه شلوغ کردیم که خانوم شلیته تشریف آورد و همه مونو با فحشای سرسام آوری روانه کلاس کرد و قرار شد خودش به جای خانم معلم سر کلاس بمونه.

طی بازجویی های خانوم شلیته مشخص شد که ریاضی داریم و قرار بوده تمرین حل کنیم. اونم چه تمرینی؟ تقسیم کلنگی یا همون تقسیمای چند رقمی!

خانوم شلیته یه نگاه به دفتر کلاس انداخت و شانسی یکی از بچه هارو صدا کرد که بره پای تخته. از قضا قرعه به نام دخترخانمی افتاد که خونه ی پدربزرگ و همینطور خاله ش کنار خونه ما بود و خانوادگی همدیگه رو میشناختیم و دخترخاله ی عزیزش هم رفیق فابریکم بود.

این دختر خانم قد بسیاااااارررررر بلندی داشت[ نقطه ی مقابل من بود]. رفت پای تخته و هر چقدر تلاش کرد موفق نشد اون تقسیم لعنتی رو حل کنه. خانوم ناظم بهش گفت وایسه کنار سطل آشغال و برگشت که از دفتر اسم یکی دیگه رو بخونه ولی منصرف شد و با چشمای وحشتناکش کلاسو دید زد و آخر سر منو صدا زد: فروغ! تو بیا حلش کن!( اسم من هیچوقت فروغ نبود ولی خانوم شلیته بی دلیل فروغ صدام میکرد)

رفتم و اون تقسیم کذایی رو خیلی سریع حل کردم. خانوم شلیته با لحن خیلی بدی شروع کرد به سرزنش اون دختر درازه... وسط حرفاش هم هی میگفت: خاک تو سرت با این هیکل گنده ت! اینو نگاه کن... تو جیبت جا میشه...نصف تو نیست...nسانته! مثلا داشت اونو تنبیه میکرد ولی همزمان منو هم با خاک یکسان کرد

بعد از کلی سرزنش کردن دختر درازه و له کردن من! به این نتیجه رسید که اینجوری دلش خنک نمیشه!!!

بهش گفت: بیا جلو. به منم گفت: فروغ! یه گچ سفید بردار و پشت مانتوی... بنویس: " من تنبل هستم "

دختر درازه یه نگاه کج به من انداخت و گفت: هی! دخترِ فلانی! اگه این کارو کردی قبر خودتو کندی....

داد و بیداد! هم از خانوم شلیته میترسیدم هم ازین غول بی شاخ و دمی که اینقد گنده بود که وقتی رسیدیم راهنمایی ازدواج کرد و الان دخترش همقد منه

خوولاصه هاج و واج کلاسو نگاه میکردم که خانوم ناظم داد زد : با توام فروغ! تو کمرش بنویس من تنبل هستم...

چاره ای نبود. خط و نشون کشیدن دختر درازه رو نادیده گرفتم و رفتم پشت سرش که بنویسم. خدای من! دستم به کمرش نمی رسید

خانوم ناظم مجبورش کرد بشینه تا دست من به کمرش برسه! بالاخره پشت مانتوش نوشتم" من تنبل هستم "

خانوم شلیته بهش گفت: الان زنگ اوله... تا زنگ آخر تو حیاط میچرخی که همه این نوشته رو ببینن و وقتی مدرسه تعطیل شد باید پاک نشده باشه وگرنه اخراجی. اگه به فروغ هم چپ نگاه کنی من میدونم با تو...

دختر درازه بهم گفت: دخترِ فلانی فکر نکن تموم شده...

منم جدی نگرفتم و تا زنگ آخر اصلا این مسئله رو فراموش کردم و مدرسه که تعطیل شد با خیال راحت با یکی از بچه ها به سمت خونه به راه افتادیم. از یه جایی به بعد دوستم ازم جدا شد و من باید بقیه راه رو تنها میرفتم خونه. تو یه کوچه که پیچیدم یکهو دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد... دختر درازه و دخترخاله ش( که رفیق فابریک خودم بود و اون روز استثنائا منتظر نمونده بود تا با هم بریم خونه) ریختن سرم

یکی دستامو گرفته بود و یکی موهامو می کشید... تا جایی که میشد کتکم زدن و صورتمو چنگ زدن( هنوز یک ذره از رد ناخن دختر درازه برام یادگاری مونده)... آخر سر هم دختر درازه کتابامو یکی یکی از کیفم دراورد و از وسط نصفشون کرد و گذاشتشون سر جاشون

من برگشتم خونه! فروغ با سر و صورت خاکی و خونی و دکمه های کنده شده ی مانتو و کتابای پاره پوره برگشت خونه...

هرچند فرداش مامانم اومد مدرسه و خانوم شلیته رو خجالت داد که با چه عقلی بچه هارو به جون هم انداختین و.... و خانوم شلیته هم اون دوتارو به قول خودش مثل ... کتک زد ولی من طعم اون کتکی که به جرم حل کردن تقسیم کلنگی و همینطور به جرم ریزه میزه بودنم خوردم رو هیچوقت فراموش نکردم

هنوز هم معتقدم: تقسیم کلنگی خر است!

برچسب: نویسنده: نیکا خوشنام تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 5:57

صفحه بندی